سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام به تمام دوستای گلم
اول از همه معذرت میخوام که بهتون سر نزدم .شرمنده همه دوستان
شدم.
این چند روزه من بیمارستان بستری بودم نه اینکه هر روز نه هفته ی
پیش بیمارستان بودم بعد دوباره یک شنبه همین هفته بیمارستان
بستری بودم تو اتاق ژشتی مغازه بودم وافتاده بودم رو زمین آجیم گفت
یه چیزی برات بگیرم بخوری؟ انقدر اصرار کرد گفتم نه آخه هفته پیش
چون ۲ روز چیزی نخورده بودم مریض شده بودم. بعد دیدم که یه چیزی
انگار تو گلوم گیر کرده داشتم گریه میکردم که منشیمون اومدو دید دارم
گریه میکنم وبعد به آجیم گفت واونم اومد گفت چته؟ نمیتونستم بحرفم
وفقط به گلوم اشاره میکردم زنگ زدن آژانس ورفتیم بیمارستان اول
بردنم تو یه اتاق ویه آمپول بهم زدن وبهم اکسیژن وصل کردن آجی
مهسا می گفت دهنم باز بوده وبسته نمیشده. مثل کسایی که دارن
نفسای آخرشون رو میکشیدن نفس میکشیدم.بعد بردنم قسمت
اورژانس آجی میگفت بیمارستان رو گذاشته بودم رو سرم وبلند بلند
گریه میکردم.دستام یخ زده بود ومثل چوب شده بود نمیتونستم تکون
بدم همش فکر میکردم الان دستام کنده میشن.از چشام همش اشک
می اومد و بد نفس میکشیدم و...
تو راه خونه پیاده داشتیم میرفتیم که خانم شیمی دیدم وگفت طالبی.
نگاه کردم دیدم اونه گفت چی شده وبه اصرار سوار ماشین کردم بهار
هم بود. خانم خیلی ترسیده بود وتو ماشین همش داشت بالا سرم آیه
میخوند.خیلی اصرار کرد بریم بیمارستان گفتم نه.بهار هم گفت بره
دوباره تو بیمارستان جیغ میزنه ونمیخواد اونجا باشه.خانوممون می
گفت تو که خوب بودی همیشه میخندیدی چت شده؟گفت چشم
خوردم.اومدم خونه وکمی خوابیدم ودوباره بردنم بیمارستان.پدرم
دستامو میمالید ووقتی ماشین اومد منو بغل کرد وبرد داخل وبعد اونجا
بهم سرم وصل کردن واکسیژن ودیگه ساعت ۱ خونه بودم وتا ۳ هم
بیدار بودم وفرداش نتونستم برم مدرسه و...