دخترک تنهای عاشق

دوستان

امروز عصر قبل از اومدن به مغازه دوستم آزاده که از بچگی با هم بودیم

 ولی از سال اول دبیرستان به خاطر رشته هامون از هم جدا شدیم

 زنگ زد خونه وحالمو پرسید گفتم تو از کجا فهمیدی گفت اسما

 گفته.بنده خدا ترسیده بود.تو صداش گریه بود.میگفت چرا مواظب خودت

 نیستی ؟ گفتم دنیاس دیگه گاهی وقت ها با آدم بازی میکنه.گفت

 مواظب خودت باش گفتم چشم.بعد هم میحه زنگ زد وحالم رو پرسید.

 به کسی نگینا ولی از این به بعد دیگه جام تو بیمارستانه.

خیلی شرمنده خانواده ودوستام و... شدم که انقدر اذیتشون کردم. خدا

 ببخشتم. خدا میدونه الکی این کارو نکردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

علت بیماری

به دلایل مشکلاتی من مریض شدم ومریضی من مشکل اعصابه. وقتی

 از چیزی عصبی بشم یا جلوم دعوا باشه ویا کوچکترین چیزی ناراحتم

 کنه ویا زیاد فکر کنم اعصابم میزنه به گلوم ونمی تونم نفس بکشم.

تو مدرسه مریض شدم به خاطر اینکه :صبح که رفتم کلاس بچه ها

 داشتن در مورد اعدام یه نفر میحرفیدن ومن خیلی ناراحت شدم ویکی

 هم اینکه روز قبل که بهار زنگ زده بود مدرسه که بگه بیمار بودم ونمی

 تونم بیام مدرسه خانم صدری (مدیر) گفته بوده طالبی خیلی غیبت

 کرده وباید گواهی بیاره وامروز که رفتم مدرسه چون گواهی نداشتم

 ترسیده بودم آخه من کمی بچه مقرراتی هستم.خوب من ساعت

۱ شب از کجا گواهی میاوردم.خانوادم ترسیدن ومادرم داره گریه میکنه

 دیگه کسی به فکر گواهی نبود.تو مدرسه که بودم همش به خودم

 میگفتم الان صدری میاد میگه گواهیت کو خیلی ترسیده بودم.یه تصویر

 ترسناک از صدری دارم و...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

ادامه بیماری ومدرسه

امروز دوشنبه من رفتم مدرسه وامتحان ریاضی داشتیم سر امتحان

 حالم خیلی بد بود سوالامو جواب دادم وهنوز میخواستم سوالامو مرور

 کنم اما حالم خیلی بد بود به ملیحه گفتم حالم خیلی بده گفت پاشو

 برو بیرون گفتم امتحانمو خراب میکنم گفت ولش کن.بعد به خانم گفت

 وخانم گفت بره .سرجام که نشسته بودم نمیتونستم نفس بکشم وبه

 ها داشتن نگام میکردن بعد ملیحه بردم روحیاط.بیچاره خیلی ترسیده

 بود.نمی تونستم نفس بکشم  رو صندلی نشستم.ملیحه به خانم

 معاون ومدیر گفت وبعد خانم مربی اومد اونم نمیدونست چی کار کنه

 خانم صدری گفت چی شده ومن فقط دهنم باز بود ونفس کشیدن برام

 سخت بود.خانم معاون(پورفتاحی)مثل یه مادره اومدوبغلم کرد واونم

 داشت بالا سرم دعا میخوند زنگ زدن آمبولانس وآمبولانس اومد وبهم

 یک سوزن زدن که خیلی درد داشت بعد تو دهنم اسپری زدن ویه پنبه

 که نمیدونم بوی چی میداد گذاشتن جلو دماغم .بعد بردنم تو دفتر تا

 خواهرام بیان.پاهام میلرزید وهمون طور دهنم باز بود وخانم پورفتاحی

 بالا سرم گریه میکرد خیلی بچه ها زود امتحانشونو داده بودن واومدن

 دفتر وبالا سرم گریه میکردن.تا اینکه بهار اومد وآوردنم خونه وکمی

 نفس کشیدم تا خوب شدم وبعد رفتم دکتر ومامان ومهسا به زور بهم

 صبحونه دادن و...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

بیمارستان

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام به تمام دوستای گلم

اول از همه معذرت میخوام که بهتون سر نزدم .شرمنده همه دوستان

 شدم.

این چند روزه من بیمارستان بستری بودم نه اینکه هر روز نه هفته ی

 پیش بیمارستان بودم بعد دوباره یک شنبه همین هفته بیمارستان

 بستری بودم تو اتاق ژشتی مغازه بودم وافتاده بودم رو زمین آجیم گفت

 یه چیزی برات بگیرم بخوری؟ انقدر اصرار کرد گفتم نه آخه هفته پیش

 چون ۲ روز چیزی نخورده بودم مریض شده بودم. بعد دیدم که یه چیزی

 انگار تو گلوم گیر کرده داشتم گریه میکردم که منشیمون اومدو دید دارم

 گریه میکنم وبعد به آجیم گفت واونم اومد گفت چته؟ نمیتونستم بحرفم

 وفقط به گلوم اشاره میکردم زنگ زدن آژانس ورفتیم بیمارستان اول

 بردنم تو یه اتاق ویه آمپول بهم زدن وبهم اکسیژن وصل کردن آجی

 مهسا می گفت دهنم باز بوده وبسته نمیشده. مثل کسایی که دارن

 نفسای آخرشون رو میکشیدن نفس میکشیدم.بعد بردنم قسمت

 اورژانس آجی میگفت بیمارستان رو گذاشته بودم رو سرم وبلند بلند

 گریه میکردم.دستام یخ زده بود ومثل چوب شده بود نمیتونستم تکون

 بدم همش فکر میکردم الان دستام کنده میشن.از چشام همش اشک

 می اومد و بد نفس میکشیدم و...

تو راه خونه پیاده داشتیم میرفتیم که خانم شیمی دیدم وگفت طالبی.

 نگاه کردم دیدم اونه گفت چی شده وبه اصرار سوار ماشین کردم بهار

 هم بود. خانم خیلی ترسیده بود وتو ماشین همش داشت بالا سرم آیه

 میخوند.خیلی اصرار کرد بریم بیمارستان گفتم نه.بهار هم گفت بره

 دوباره تو بیمارستان جیغ میزنه ونمیخواد اونجا باشه.خانوممون می

 گفت تو که خوب بودی همیشه میخندیدی چت شده؟گفت چشم

 خوردم.اومدم خونه وکمی خوابیدم ودوباره بردنم بیمارستان.پدرم

 دستامو میمالید ووقتی ماشین اومد منو بغل کرد وبرد داخل وبعد اونجا

 بهم سرم وصل کردن واکسیژن ودیگه ساعت ۱ خونه بودم وتا ۳ هم

 بیدار بودم وفرداش نتونستم برم مدرسه و...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

عروسی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به خوشملای خودم خوفین؟

این دفعه حرف ناراحت کننده ای نیاوردم

امروز میخوام در مورد عروسی دوستم بگم که پنج شنبه بود. اون روز با بچه ها قرار گذاشتیم که بریم

 عروسی و از ۲۶ نفر بچه های کلاس فقط ۶ نفر نیومدن. عروسی ساعت ۷ شروع میشد ما به بچه ها

 گفتیم ۶ میریم آخه خیلی زود اونجا شلوغ میشه وما میخواستیم عروس رو ببینیم وکنارش باشیم . به

 هر حال من ۶ رفتم دم تالار تو ماشین بودم وبه بچه ها زنگ زدم واونا گفتن ۶:۱۵ میان به هر حال رفتیم

  اونجا.ما اولین نفرایی بودیم که رفته بودیم هنوز  داشتن اونجا رو تمیز میکردن پاک آبرومون رفت

 خیلی خجالت زده شدیم ما فکر کردیم شلوغ میشه اما نشده بود.به هر حال کم کم دوستا اومدن وبعد

 منصوره دوستم هنوز نیومده بود منم به دوستم گفته بهش اس بده بگو منصوره بدو که انقدر شلوغه که

 دیگه اصلا صندلی خالی نیست .کم کم اونجا شلوغ شد آهنگ گذاشته بودن وهیچکی نمی

 رقصید منم اعصابم خورد شد ومن و طاهره رفتیم که برقصیم یهو چند نفر رفتن بالا که برقصن ما هم روی

 پایین سکو میرقصیدیم وهمه داشتن نگاه میکردن آخه خداییش من خوشمل میرقصم. بعد از چند

 ساعت که عروس اومد دوباره منو طاهره وراضیه رفتیم جلو عروس رقصیده بودیم ومدیر ومعاون ومربی

 پرورشی اومده بودن اونجا خجالتم میشد برقصم .عروس رفت کمی استراحت کنه بعد که اومد یه

 عالمه رفتن بالا ورقصیدن نه به اینکه هیچکی نمی رقصید نه به اینکه یهو همه رفتن بالا ودیگه جا نبود.

 موقع پذیرایی شد که میز مارو اصلا ندادن منم هی الکی بلند میگفتم بچه ها شما رو میوه دادن بچه ها

 هم بلند میگفتن نه تا اینکه زنه فهمید وواسمون آورد. یه بشقاب میوه اضافه بود منم از اونجائی که

 عاشق پرتقال بودم پرتقالشو ور داشتم وبه بچه ها گفتم فکر نکنید من ندیدپدیدما نه من میوه های

 عروسی رو خیلی دوس دارم که یهو همه زدن زیر خنده ودوستم گفت میوه عزا رو دوست نداری؟

 به دوستم میگفتم نجمه میوه نداری تا با هم معامله کنیم. بعد از خوردن میوه من و طاهره رفتیم

 روی میز ورقصیدیم وباز همه نگاه میکردن وطاهره که ترکی بود رقص ترکی می رفت وما ازخنده دلدرد

 گرفتیم.وبعد به عروس تبریک گفتیم وبعد شرمون رو کم کردیم وگمشدیم رفتیم خونه.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

توروخدا برگرد

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین خوشملای من؟

از ۲۹/۱۱/۸۹  تا امروز که ۳/۱۲/۸۹ هست یه نفر که برای من خیلی

عزیزه  و واقعا از ته دلم دوسش دارم بهم نه اس داده ونه زنگیده .دارم

داغون میشم ُدیوانه شدم خیلی ناراحتم از این موضوع .شوخی شوخی

 جدی شد ورابطمون قطع شد هر وقت قهر می کردیم محال بود که یه

روز کامل به هم نه اس بدیم نه بزنگیم والان ۴ روز شده و من اصلا باورم

 نمیشه و من امروز آخر غرورمو گذاشتم زیر پامو بهش تک زد وقتی تک

 زدم پشیمون شدم ولی بعد خیالم راحت شد که حداقل من بی معرفت

 نبودم. این  دوست عزیز من اصلا به وبلاگ من سر نمیزنه وخودش یه

وبلاگ داره که انقدر سرش شلوغه که به ما توجه نمیکنه.بدجور دلم

براش تنگ شده .کاش اس میداد .اون میدونه که وقتی قهریم اگه بهم

 تک یا اس بده من حتما جواب میدم اما  افسوس که این کارو نکرد .

زیبای من برگرد تو خودت اشتباه کردی ومیدونی که چه حرفی به من

زدی اما برگرد دیگه  طاقت ندارم ُنمی تونم تحمل کنم ُبدترش اینجاست

 که تو به بهار اس میدی ومیزنگی اما به من ... از  این بدترش اینه که

من میدونم تو چه اس هایی به خواهرم دادی و وقتی این اس ها رو

خوندم دیونه شدم.باورم نمیشد زیبای من که انقد دم از دوست داشتن

میزد الان اینجوری باشه .باور نمیکردم همچین اس هایی به خواهرم

بده .بیخی ما  فقط همین دنیا رو داریم.هیچکی ما رو دوست ندارده ولی

 زیبای من بدون منم خدایی دارم.

دوست دارم خیلی زیاد

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

بازم یه روز غمگین

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

دلم خیلی گرفته .حتما به خودتون میگین این مهیا چقدر مسخرس وهر

 وقت میاد دلش گرفته .خوب چی کار کنم این روزا زیاد واسم جالب

 نیست .دلم میخواد یه چند روز برم مسافرت دلم میخواد  تو بغل یکی

 گریه کنم دلم میخواد با خدا دردودل کنم دلم میخواد داد بزنم دلم

میخواد پرواز کنم دلم میخواد یه عمر بخوابم دلم میخواد ...

خیلی خستم .خسته از همه چیز از درس از زندگی از دنیا از دوستام از

 اونی که میخوامش از همه خستم حتی از خودمم خسته شدم

راستی دوباره تو تهران ومشهد وکرمان و ... مردم ریختن تو خیابون

وتظاهرات کردن ای بابا شما هم خیلی بیکارید که این کارارو میکنین .

اگه یه بار تو شهر ما بیاین وببینین ما چه اوضاعی داریم به خدا همین

 آزادی :هر جور میخواین میگردین وپارتی ومراسم های خوب وعروسی

 های خیلی باحال وآزادی و... به همین چیزا راضی میشین ودیگه

تظاهرات نمیکنین اگه ببینین ما تو چه جهنمی زندگی میکنیم دیگه این

کارارو نمی کنین.

هه.عروسی های اینجا آدم وقتی میره گریش میگیره همه لباس  چادر

سیاه پوشیدن وحجابشون رو رعایت کردن ویه گوشه نشستن وفقط

دارن غیبت این و اون رو میکنن اونایی هم که لباس مجلسی پوشیدن

 افتخار رقصیدن نمیدن.فقط اگه یه جایی روضه باشه هنوز آخوند روضشو

 شروع نکرده همه گریشون در اومده و...

همین آزادی رو هم که دارین خدا رو شاکر باشین به خدا

اگه هم حرفمو باور ندارین بیاین این شهر و ببینین که حقیقت رو میگم.

تا های بعدی بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به تمام دوستای گل خودم

امیدوارم که خوب باشین

خانما وآقایون عزیزی که میان وبه من نظر میدن توجه کنین:

من دیگه ایمان رو ندارم اون از  زمانی که اومد یزد واسه دانشگاه تا زمانی که درسش تموم شد یعنی ۲

سال با هم بودیم و وقتی درسش تموم شد اون دیگه رفت. ژسر خیلی خوبی بود واول دوستی گفت که

 فقط واسه دوستی میخواداما من اشتباه کردم وعاشقش شدم و واسه ازدواج خواستمش. ایمان مال

یکی دیگس ومال من نیست. تو سرنوشت اون یه دختر دیگس نه من. خانوم اون یکی دیگس. من فقط

دوستش بودم .همین.

ومن دیگه کسی رو ندارم. هیچ کسو ندارم

تنهای تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امیدوارم از حرفم ناراحت نشده باشین.

دوستووووووووووووووووووووون دارررررررررررررررررررررررم

تا های بعدی بای

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

چشام وسرم درد میکنه نمیدونم چم شده نمیتونم درست راه برم موقع راه رفتن خودمو کنترل میکنم که

نخورم زمین حالت تهوع دارم یه جوری نفس میکشم .خواهرام چیزی نمیدونن فکر میکنن باز دلم گرفته

یا باکسی دعوام شده .خیلی حالم بده نمیدونم چی کار کنم؟اول فکر کردم گرسنمه اما وقتی یه خورده

غذا خوردم دیدم نه گرسنم نیست .نمیدونم دستام یه جوری شده خیلی سردمه .....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط مهیا  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستان خوبین؟

من اصلا خوب نیسم نمیدونم چم شده سردمه ضعف دارم نمیتونم

 روپاهام واستم سرم درد میکنه میخوام بخوابم انگار میخوام یه خواب

طولانی برم هیچ حسی تو تنم نیست الانم نمیدونم چه جور دارم

مینویسم خیلی خوابم میاد خیلی.

نمیتونم بنویسم.بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط مهیا  |